تبليغاتX
اُروشان

اُروشان

دستنوشته های لیلا حقیقت جو

یکی دو هفته بود که حوصله نداشتم مطلب جدیدی بنویسم و بیشتر تو خودم بودم تا اینکه جای همتون خالی هفته پیش سفری خانوادگی به سمت اردبیل داشتم که در راه از اماکن دیدنی هم بازدید  کردیم. یکی از این جاهای بسیار زیبا که تا حالا ندیده بودم قلعه رودخان در نزدیکی فومن بود که بسیار جای لذت بخش، خنک و منحصر بفرد بود. البته متاسفانه بدلیل اینکه دیر رفتیم تقریبا به تاریکی خوردیم و نتونستیم کاملا این قلعه زیبا را بازدید کنیم ولی یکسری تصویر از سایت تبیان براتون می ذارم که لذت ببرید.

قلعه رودخان در واقع دژی است که مدت ها تخت سلطنت و مرکز حکمرانی حکام گیلانی بیه پس بوده، در متون تاریخی و جغرافیایی گیلان از قرن دهم هجری نامی از این قلعه به میان نیامده است. تنها عبدالفتاح فومنی در کتاب تاریخ گیلان (ص183) یک بار از کوه قلعه رودخان یاد می کند و می نویسد: «امیره شاهرخ و کامیاب، پسران امیره سالار و بنی اعمام حسین خان بودند که به دستور حسن خان کهدمی در کوه قلعه رودخان کشته شدند».

سلاطین اسحاقوند که از سال 550 تا 1002 ه - ق بر قسمت اعظم این مناطق حکمرانی داشته و نسبت خود را به اشکانیان می رساندند، از این قلعه با توجه به موقعیت دفاعی ممتاز و سوق الجیشی آن، به عنوان مقر فرمانروایی خود استفاده کرده و به دفعات در تجدید بنا و مرمت آن همت گماشته اند، به طوری که این قلعه در فاصله سال های 918تا 921 ه - ق به دستور سلطان حسام الدین امیر دباج بن امیر علاء الدین اسحاقی مرمت گردیده و از آن زمان به بعد، به نام "قلعه حسامی" نیز معروف شده است.

نظر به ویژگی های استثنایی بنای قلعه رودخان و طبیعت بسیار زیبا و جذاب آن، به یکی از قطب های مهم گردشگری کشور، تبدیل خواهد شد.

اینم تصاویر زیبای این قلعه که بهتون سفارش می کنم حتما در روز از آن بازدید کنید چون این قلعه تا رسید با انتهایش حدودا بیش از ۱۵۰۰ پله دارد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:8  توسط لیلا حقیقت جو  | 

سلام و دورد بر تو ای آذربایجان که ریشه ام در خاک تو جریان دارد. قوت ساقه، شاخ و برگم را از تو می گیرم . زمانی که به نوای عاشقت گوش جان می سپارم خود را مغروق  ندای نفس عاشیق رها می کنم و با زمزمه هایش جانم را می آلایم . گر چه من شاخه ای دور افتاده از ریشه ام هستم ولی به نفست سوگند یاد می کنم که هنوز صدای عبور آب را از مجاری ریشه ام می توانم بشنوم و با تو به زمزمه بنشینم . نمی توانم خود را از تو رها کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:11  توسط لیلا حقیقت جو  | 

جالبه در یک ماه اخیر من به ۴ استان سفر کردم و در هر استان که قدم گذاشتم مجذوب زیباییهای آن شدم و آنقدر برام جذاب بود که وقتی اونها را باهم مقایسه می کنم می بینم که عجب اقلیمی در کشورمون داریم و خودمون خبر نداریم و تا از نزدیک اونها را نبینیم نمی تونیم حس شون کنیم. تنوع و جذابیتهای فرهنگی ، آداب و رسوم  همه و همه نشان از پتانسیل های نهفته این مرز و بوم داره . خیلی جالبه تو قشم و در بندر زیبای لافت که بودیم و با مردم بومی صحبحت می کردیم که گفتند در اینجا زبانی وجود دارد (که البته در حال زوال است و فقط پیرمردها و جاشوهای قدیمی بلدند) که به زبان سواحیلی معروف است و این زبان ، زبان مشترک جاشوها و ناخداها از ایران تا افریقااست . جالب آنکه ظاهرا سال گذشته یکی از مقامات تانزانیا که به این منطقه سفر کرده بود به طور اتفاقی با مردم این ناحیه به همین زبان صحبت کرد و وقتی متوجه شد که زبان مشترک بین آنها وجود دارد از خوشحالی با گوشی موبایلش با دوستانش در افریقا تماس می گیره و گوشی را میده به مردم بومی و یک ارتباط تلفنی با زبان مشترک بین اونها برقرار میشه . این خاطره برای مردم لافت بسیار شیرین بود و شنیدن این خاطره برای ما هم خالی از لطف نبود. ای کاش زبانها و فرهنگها، آداب و رسوم حفظ میشدند تا این تنوع قومی ادامه داشته باشه.

اینم تصاویری از بندر زیبای لافت:

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:25  توسط لیلا حقیقت جو  | 

اگر مطابق اسطوره ها زمین را مادر بنامیم آن وقت می توانیم به اهمیت طبیعتی که در دامان زمین است نیز تا حدودی پی برد. طبیعتی که وقتی به دامانش پناه می بریم خود را در دامان امن آن می بینیم و از او آرام می گیریم.  تفکری که پس از قرار گرفتن در دامان پر برکت و پرمهر طبیعت در ذهن انسان حلول می یابد بی شک وی را به ستایش خالق آن وا می دارد. جالب انکه انسانها از قومیت های مختلف به زبانهای خودشان در ازمنه تاریخ او را به ستوده اند. نمونه این ستایش را می توان در منظومه زیبای "حیدر بابا"ی شهریار شاعر نامی آذری زبان یافت که بخشهایی از آن را برایتان می گذارم. بخوانید و لذت ببرید.

حيدربابا، ايلديريملار شاخاندا                 "حیدر بابا چو ابر شخد آسمان می غرد"
سئللر، سولار، شاققيلدييوب آخاندا        "سیلابهای تند و خروشان شود روان"
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا               "صف بسته دختران به تماشایش آن زمان"
سلام اولسون شوْکتوْزه، ائلوْزه!                "بر شوکت  و تبار تو بادا سلام من"
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه                 "گاهی رود به زبان تو مگر زبان من"

(٢) حيدربابا، کهليک لروْن اوچاندا             "حیدر بابا چو کبک تو پرد زروی خاک"
کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب، قاچاندا          "خرگوش زیر بوته گریزد هراسناک"
باخچالارون چيچکلنوْب، آچاندا                  "باغت به گل نشسته و گل کرده جامه چاک"
بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله            "ممکن اگر شود زمن خسته یاد کن"
آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله                       "دلهای غم گرفته بدان یاد شاد کن"

(٣) بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا           "چون چارتاق را شکند باد نوبهار"   
نوْروز گوْلى، قارچيچکى، چيخاندا               "نوروز گلی گل یخ گردد آشکار"
آغ بولوتلار کؤينکلرين سيخاندا                  "بفشارد ابر پیرهن خود به مرغزار"
بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغ اوْلسون        "از ما هر آنکه یاد کند بی گزند باد"
دردلريميز قوْى ديّکلسين، داغ اوْلسون        "گو: درد چو کوه بزرگ و بلند باد"

(٤) حيدربابا، گوْن دالووى داغلاسين!          "حیدر بابا چو داغ کند پشت آفتاب"
اوْزوْن گوْلسوْن، بولاخلارون آغلاسين!          "رخسار بخندد و جوشد ز چشمه آب"
اوشاخلارون بير دسته گوْل باغلاسين!         "یک دسته گل برای من ببند"
يئل گلنده، وئر گتيرسين بويانا                      "بسپار باد را که بیارد به کوی من"
بلکه منيم ياتميش بختيم اوْيانا                   "باشد که بخت رو نماید بسوی من"

(٥) حيدربابا،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون!           "حیدر بابا همیشه سر تو بلند باد"
دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون!      "از باغ و چشمه دامن تو فره مند باد"
بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون!        "از بعد ما وجود تو دور از گزند باد"
دوْنيا قضوْقدر، اؤلوْمايتيمدى                          "دنیا همه قضا و قدر،  مرگ و میر شد"
دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى، يئتيمدى                "این زال کی زکشتن فرزند سیر شد"

فایل صوتی این شعر را می توانید در اینجا گوش کنید:

http://www.umich.edu/~turkish/links/turkic_indrep_az_haydarbaba.html

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:48  توسط لیلا حقیقت جو  | 

 چند روز پیش برای اولین بار به استان زیبا و دل انگیز کردستان رفتم که خیلی برام جذاب بود. آدم وقتی تو طبیعت به این زیبایی قرار می گیره روحش جلا پیدا می کنه. بوی سبزه زار مشام آدمی را تازه می کنه و هوای پاک در ریه ها جریان پیدا می کنه. افسوس که وقت بسیار اندک بود و نشد خیلی جا ها را ببینیم ولی تو همون اندک زمان که از سنندج به سمت مریوان می رفتیم از زیباییهای مسیر لذت بردیم و در راه از روستای زیبای نگل هم بازدید کردیم. در مسجد این روستا قرآنی نگه داری میشه که به قرآن نگل معروف است و به اعتقاد مردم به خط حضرت عثمان بن عفوان نگاشته شده و این قرآن یکی از چهار قرآنی است که به چهار گوشه جهان آن موقع برای تبلیغ اسلام رفته.

بعد از روستای نگل به سمت مریوان و دریاچه زریوار رفتیم . دریاچه ای بسیار زیبا که متاسفانه در معرض خطر زوال است که براستی نیاز به رسیدگی و توجه بیشتری را طلب می کنه.

راستی یادم رفت از مردم مهربان و خونگرم یادی کنم که بسیار هم مهمان نواز بودند. البته باید بگم چند جمله و کلمه کردی هم یاد گرفتم که برام جالب بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:3  توسط لیلا حقیقت جو  | 

 

این دریاچه مهم ترین جاذبه گردشگری استان است . كه در فاصله 2 كیلومتری غرب مریوان قرار گرفته است . این دریاچه در ارتفاع 1285 متری از سطح دریا واقع شده ، طول آن 5/4 كیلومتر و عرض آن 2 كیلومتر و عمق متوسط دریاچه حدود 3 متر است . نكته قابل توجه در تشكیل این دریاچه وجود چشمه های آب شیرین در كف این دریاچه می باشد ، كه تامین كننده آب این دریاچه می باشد . و هیچ رودخانه ای به این دریاچه وارد نمی شود و به این خاطر زریوار را بزرگترین چشمه آب شیرین جهان عنوان نموده اند . دریاچه زریوار از جهات مختلف توسط جنگل های انبوه احاطه شده و مناظر بسیار زیبا و بذیعی به وجود آمده است . در فصل زمستان به علت شیرینی آب دریاچه و برودت هوا سطح دریاچه یخ می بندد و منظره بسایر زیبایی را به وجود می اورد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:31  توسط لیلا حقیقت جو  | 

گاهی وقتها با خودم می گم چرا زنده ام، احتمالا این سخن حرفی است که ممکن خیلی ها مثل من هم آن را تکرار کنند. آیا شما هم به این موضوع تا کنون فکر کرده اید؟ آیا شده از ادامه روندکارتون یا زندگیتون یا ..... خسته شده باشید؟ اگر اینجور خود و شما را ارجاع میدم به متن کتاب "انسان در جستجوی معنا"  نوشته دکتر ویکتور فرانکل.

در این کتاب ، دکتر فرانکل تجربه ای را که منجر به کشف «لوگوتراپی» شد توضیح می دهد. وی مدت زیادی در اردوگاه کار اجباری اسیر بود که تنها وجود برهنه اش برای او باقی ماند و بس. پدر ، مادر، برادر و همسرش یا در اردوگاه ها جان سپردند و یا به کوره های آدم سوزی سپرده شدند. خواهرش تنها بازمانده این خانواده بود که از اردوگاه های کار اجباری جان سالم بدر برد. او چگونه زندگی را قابل زیستن می دانست؟ در حالیکه همه اموالش را از دست داده بود؛ همه ارزش هایش نادیده گرفته شده بود ؛ از گرسنگی و سرما و بی رحمی رنج می برد و هر لحظه در انتظار مرگ بود. او به راستی چگونه زنده ماند؟ پیام چنین روانکاوی که خود با چنان شرایط خوفناکی رویاروی بوده است، شنیدن دارد. اگر کسی بتواند به شرایط انسانی ما عاقلانه و با دلسوزی بنگرد ؛ این شخص بی تردید باید دکتر فرانکل باشد. واژه هایی که از دل دکتر فرانکل بر می خیزد  ، بر دل می نشیند. چون بر تجربه های بسیار ژرف استوار است. صادقانه و ژرف تر از آن است که انسان  کوچکترین رنگی از فریب در آن ببیند. پیامهای او والاست و ارزنده. و کارهایش به خاطر موقعیت کنونی او در دانشکده پزشکی دانشگاه وین ، و به علت آوازه کلینیک های «لوگوتراپی» که امروزه در بسیاری از سرزمین ها با الگو برداری از پلی کلینیک شناخته شده ی عصب شناسی او در وین آغاز به کار می کند، شهرت جهانی دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:37  توسط لیلا حقیقت جو  | 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                  وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                        باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی           آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آیینه وصف جمال                 که در آنجا خبر از جلوه ذاتم  دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب             مستحق بودم و این​ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد                 که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می​ریزد            اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود                   که ز بند غم ایام نجاتم دادند

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:9  توسط لیلا حقیقت جو  | 

هیچ ممکنه به فکرتون برسه ممکن وسط کویر جای سرسبزی هم باشه؟ در نزدیکی داغ ترین مکان کره خالی یعنی کویر شهداد در منطقه گندم بریان که به گفته برخی جغرافیدانان در سایه حرارت ۶۰ درجه سانتیگراد برایش به ثبت رسیده است، چند کیلومتر آن طرف تر منطقه ییلاقی و خنک دلفارد را می توان دید که محلی برای گردش اهالی است. راستی یه سول:

هیچ فکر کردید که تو زندگی بعضی وقتها که فکر می کنیم کویر زندگیمون است، نقطه امید و سرسبزی را هم می توانیم پیدا کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:39  توسط لیلا حقیقت جو  | 

حدودا یکماه پیش سفری به شهر زیبا و کویری کرمان داشتم که وقتی سوار بر هواپیما شدم و هواپیما اوج گرفت از ابرها عبور کردم. منظره ابر را تاکنون اینجوری ندیده بودم آنقدر مسحور ابرها شده بودم که به فکر فرو رفتم . به خودم گفتم ای کاش همیشه در زندگی هم آدمها بدونند بالای ابرهای زندگی شون خورشید به زیبایی  می درخشد و اونها می تونند خورشید زندگیشون را با کمی کنکاش پیدا کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 15:46  توسط لیلا حقیقت جو  |